به سردی لبخند غروب...

عشق ، يعني لذت بردن از خوشبختي ديگران

خدا را دوست دارم
ساعت ۱٢:۳۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٢/٢۱   کلمات کلیدی: دینی و مذهبی ،عمومی ،فلسفه ،دل نوشته ها

خدا را دوست دارم چون.. اصولا نمی تون خدا را دوست

نداشت و این دوست داشتن یک طرفی نیست بلکه دو

طرفی است چنانکه ما خدا را دوست داریم هزاران برابر

خدا ما را دوست دارد . من خدا دوست دارم چون ما فقیر

محض و محتاج تا ابد به خداوند متعالی هستیم چگونه می

شود خدا را دوست نداشت در حالی اگر لحظه ای ما را به

خودمان واگذارد گمراه می شویم . در ادعیه می خوانیم

که" الهی لا تکلنی الی نفسی طرفه عین ابدا" خدایا لحظه

ای ما را به خودمان وامگذار . این دعا را بسیاری از عالمان

وارسته و راه پیمودگان طریق عرفان توصیه می کنند. اینکه

می فرماید اگر لحظه ای ما را به خودمان واگذاری گمراه

می شویم ، یک معنی ظاهری دارد و یک معنی

باطنی.معنی ظاهری این است که اگر لطف و عنایت خود

را از ما دریغ فرمایی ما از راه راست گمراه خواهیم شد و

به راه شیاطین خواهیم پیوست و این برای ما شکستی

بس عظیم می باشد.

 

معنی باطنی این است که خدایا اگر یک لحظه ما را به خودمان

واگذاری ما از صحنه هستی محو خواهیم شد... زیرا که وجود

ناقص ما متصل به وجود اقدس و ذات واجب الهی می بالشد .

اینکه فلاسفه ذات تبارک و تعالی را ذات واجب الوجود نام می برند

بدین جهت است که وجود او نیاز به موجد و ایجاد کننده نیست

بلکه او عین وجود است و این ما "ممکن الوجود" هستیم که در

بقاء حیات خود نیاز به واجب الوجود داریم . پس با این اوصاف آیا

می شود خدا را دوست نداشت.


دعا
ساعت ۱٢:٢٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٢/٢۱   کلمات کلیدی: دینی و مذهبی ،انگلیسی با ترجمه ،عمومی ،دعا و نیایش

 

 

A beautiful Prayer

از خدا خواستم عادت های زشت را ترکم بدهد .

خدا فرمود : خودت باید آنها را رها کنی.

I ask God to take away my bad habit .

God said , no

It is not for me to take away , but for you to give it up .

از او خواستم روحم را رشد دهد .

فرمود : نه تو خودت باید رشد کنی .

من فقط شاخ و برگ اضافی ات را هرس می کنم تا بارور شوی .

I asked God to make my spirit grow.

God said, no.

 You must grow on your own!

  But I will prune you to make you fruitful .

از او خواستم لااقل به من صبر عطا کند .

فرمود : صبر حاصل سختی و رنج است .

 عطا کردنی نیست ، آموختنی است .

I ask God to grant me patience .

God seaid , no

Patirnce is a byproduct of tribulation .

It isn't granted , it is learned .

گفتم : مراخوشبخت کن .

 فرمود :  نعمت " از من خوشبخت شدن ازتو .

I asked God to give me happiness .

God seaid , no .

I give you blessings ;

Happiness is up to you .

  از او خواستم مرا گرفتار درد وعذاب نکند .

 فرمود : رنج از دلبستگی های دنیایی جدا و به من نزدیک ترت می کند .

I askesd God to spare me pain .

God said , no .

Suffering draws you apart from worldly cares and brings you closer to

me . 

  از خدا خواستم کمکم کند همان قدر که او مرا دوست دارد ، من هم دیگران را دوست

 بدارم .

خدا فرمود : آها ، بالاخره اصل مطلب دستگیرت شد !

I asked God to help me love others , as much as He loves me .

God said : Ahah , finally you have the idea .

همه با هم بگویید : خدایا مرا ده ، که آن به .

 آمین یا رب العالمین


کلیدهای پیروزی
ساعت ۱٢:٠۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٢/٢۱   کلمات کلیدی: حضرت محمد (ص) ،دینی و مذهبی ،عمومی ،دعا و نیایش

کلید عزت: اطاعت خداوند و رسول(ص).

کلید روزی: تلاش به همراه استغفار و تقوی.

کلید بهشت: تقوی.

کلید ایمان: تفکر در نشانه‌های خدا و مخلوقات او .

کلید نیکی: راستی.

کلید قلب زنده: تدبر در قرآن، زاری در سخرگاهان و ترک گناهان.

کلید علم: به نیکویی پرسیدن و به نیکی مطلب را گرفتن.

کلید فتح و پیروزی: صبر.

کلید رستگاری: تقوی.

کلید افزایش: شکر.

کلید میل به آخرت: زهد در دنیا.

کلید اجابت: دعا.

هر جا که می‌روی و هر کاری که می‌کنی کلیدهای فوق را به همراه ببر، زیرا اینها کلید قفل‌های حیات توست و اگر این قفل‌ها باز شدند ترا نه خوفی است و نه اندوه و این خود سرّ حیات و جاودانی در فردوس برین است.

منبع: مجله‌ی دعوت تربیت

 


چند نکته
ساعت ۱:٥٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٢/۱٩   کلمات کلیدی: عمومی ،شعر و قطعه ادبی ،دل نوشته ها

دوستت دارم ، نه به خاطر شخصیت تو ، بلکه به خاطر شخصیتی که من در هنگام با تو بودن پیدا می کنم

 هرگز لبخند را ترک نکن ‚ حتی وقتی ناراحتی چون هر کس امکان دارد عاشق لبخند تو شود.
تو ممکن است در تمام دنیا فقط یک نفر باشی ، ولی برای بعضی افراد تمام دنیا هستی.
شاید خدا خواسته است که ابتدا بسیاری افراد نامناسب را بشناسی و سپس شخص مناسب را ، به این ترتیب. وقتی او را یافتی بهتر می توانی شکرگزار باشی.
به چیزی که گذشت غم مخور ، به آن چه پس از آن آمد لبخند بزن .
همیشه افرادی هستند که تو را می آزارند ، با این حال همواره به دیگران اعتماد کن و فقط مواظب باش که به کسی که تو را آزرده ، دوباره اعتماد نکنی.
خود را به فرد بهتری تبدیل کن و مطمئن باش که خود را می شناسی قبل از آنکه شخص دیگری را بشناسی و انتظار داشته باشی او تو را بشناسد .
زیاده از حد خود را تحت فشار نگذار ، بهترین چیزها در زمانی اتفاق می افتد که انتظارش را نداری .

(برداشت ازاد از کتاب (گابریل گارسیا مارکز )


رویاهایم . . .
ساعت ۱:٤٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٢/۱٩   کلمات کلیدی: شعر و قطعه ادبی ،دل نوشته ها ،عمومی

 شبی مهتابی بود آسمان مهتاب را در دلش جای داده بود

 و حسادت ستارگان را بر انگیخته بود و برای کسی نامانوس و نا آشنا نبود صدای پای حادثه را می شنیدم که از میان علفزارهای انبوه به سویم میامدو دستان جستجوگرش را برای یافتن سایه ام به هر سو میمالید چرا که پنجره ها باز و پرده ها سرگردان بودو قافله ادراکم نیز در میان مرز کابوس وحقیقت سرگردان بود فقط اسب سفیدم مانده بود که در چند قدمی رویاهایم در چمنزار نمناکی به آهستگی می چرید به هر حال باد را دیدم که در گوشه ای بنشسته بود و در زیر درخت صنوبر پیانو می نواخت انگشتان نازک و ظریفش را که هنرمندانه و اعجاب انگیز از روی فرمهای پیانو به چپ و راست حرکت می کردند تقریبا دیوانه ام می کرد و گهگاهی در وصلت لبهایش زمزمه ای می سرود که در ذهنم باران طوفانی به پا می کرد آری؛طبیعت آرام و متقاعد بود گویی همه چیز به خواسته هایشان رسیده بودند جز یک نفر که چشم به آن انتهای جنگلهای فرو رفته در تاریکی شب دوخته بود و انتظار چیزی را می کشید گویا در آن دور تولد دوباره ای می خواست آفریده شود او کسی نبود جز شقایق.       

(نویسنده؛ خودم)                                 


صنوبر
ساعت ۱:٤٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٢/۱٩   کلمات کلیدی: عمومی ،دل نوشته ها ،شعر و قطعه ادبی

(دوستان عزیز این داستان در گروه سنی کودکان میباشد و آماده چاپ است خوشحال میشم از پیشنهادات ارزنده شما استفاده کنم)

 

در یکی از سرزمین های پاک خداوند جنگل سرسبزی بود که در داخل این جنگل با صفا ٬ کلبه چوبی کوچکی وجود داشت در آن کلبه دختر بچه ای زیبا بود که با پدر بزرگش زندگی می کرد اسم آن دختر بچه مهربان آفتاب بود .

آفتاب همیشه صبح زود از خواب بیدار می شد و به پدر بزرگ مهربان خود کمک می کرد آفتاب گلهای مریم قشنگی داشت که آنها را روی طاقچه گذاشته بود .  هر روز سطل چوبی کوچکش را بر میداشت و به طرف رودخانه میرفت و برای گلهایش آب میاورد . پدربزرگ از گوشفندان خود شیر میدوشید و برای صبحانه به کلبه می آورد و با آفتاب نوه عزیزش صبحانه می خوردند پدر و مادر آفتاب برای کار به شهر رفته بودند و روزهای تعطیل برای دیدن آفتاب به جنگل می آمدند در جلوی کلبه درخت صنوبر کوچکی بود که آفتاب هر روز با دستمال سفیدی که مادرش به او هدیه کرده بود برگهای درخت صنوبر را پاک میکرد آفتاب چون دوستی برای خود نداشت در کنار درخت صنوبر می نشست و با دستان کوچکش درخت صنوبر را در آغوش میگرفت و برای او قصه هایی که از پدر بزرگ شنیده بود تعریف میکرد صنوبر با آفتاب دوست شده بود و وقتی که آفتاب برای بازی به کنارش می آمد برگهای خود را به رنگهای مختلف در می آورد و شاخه های کوچکش را به حرکت در می آورد و آفتاب خیلی خوشحال می شد روزها به خوبی سپری می شد تا اینکه زمستان از راه آمد و برف همه جا را سفید پوش کرد . پدربزرگ در داخل کلبه روی صندلی چوبی خود نشسته بود و کتاب می خواند آفتاب در پشت پنجره کلبه نشسته بود و به بیرون از کلبه تماشا میکرد دلش خیلی برای صنوبر تنگ شده بود آفتاب گلهای مریم را نوازش میکرد تا اینکه دوباره بهار از راه بیاید تا بتواند دوباره با صنوبر هم بازی شود کم کم زمستان جای خود را به بهار میداد و برفها آب می شدند و پرندگان آواز شادی سر می دادند آفتاب خیلی خوشحال شده بود از اینکه دوباره بهار آمده بود درختان کم کم شکوفه باز میکردند آفتاب به کنار صنوبر میرفت و به او می گفت :عجله کن! شکوفه هایت را به من نشان بده آفتاب به پیش پدر بزرگ میرفت و می گفت: پدربزرگ چرا صنوبر من شکوفه نمی زند پدربزرگ که می دانست درخت صنوبر خشک شده است به آفتاب می گفت دخترم عجله نکن درخت صنوبر تو هم شکوفه میزند آفتاب هر روز به صنوبر آب میداد تا زودتر شکوفه بزند چند روزی گذشت ولی صنوبر شکوفه نزد آفتاب خیلی غمگین شده بود هر روز با انگشتان نازکش صنوبر را نوازش میکرد و به او می گفت: چرا تو هم مثل بقیه درختان سرسبز نمی شوی ! چرا دیگر با من بازی نمی کنی آفتاب گریه کرد و اشکهای پاک او به زیر درخت صنوبر می ریخت کم کم هوا تاریک شد و آفتاب به داخل کلبه رفت نیمه های شب بود و پدربزرگ خوابیده بودولی آفتاب از پشت پنجره صنوبر را نگاه میکرد آفتاب دستهای کوچک خود را به آسمان بلند کرد و گفت: خدایا درخت مرا سرسبز کن تا من بتوانم با او بازی کنم آفتاب پس از دعا کردن خوابش برد و وقتی که صبح از خواب بیدار شد از پنجره دید که صنوبر شکوفه زده است خیلی خوشحال شد و با عجله به طرف صنوبر دوید و صنوبر را در آغوش گرفت و با او بازی کرد خدای مهربان دعای آفتاب را قبول کرده بود پدربزرگ که میدید درخت صنوبر دوباره سرسبز شده است خیلی خوشحال شد و خدا را شکرکرد   

(نویسنده؛خودم)                                                      


بی انتها
ساعت ۱:۳٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٢/۱٩   کلمات کلیدی: عمومی ،دل نوشته ها ،شعر و قطعه ادبی

ایستاده ام در امتداد شب و روز   

چه کنم که نمانده راهی

دوباره انتخاب میکنم

سر میزنم به تکّه ای کاغذ٬

کاغذی از جنس پر قو

!تصویری مجّسم میسازم

    از جادّه ای که آرام! آرام! باید رفت

 )نویسنده؛ خودم) به بی انتها! و جایی که هستند و گوش میدهند آوای پرندگان را


روح غریب
ساعت ۱:۱٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٢/۱٩   کلمات کلیدی: عمومی ،دل نوشته ها ،شعر و قطعه ادبی

در دریای بی انتهای وجودتنها شناگرانی به ساحل موفقیت می رسند

 که بازوانی موج شکن و دیدگانی پر فروغ داشته باشند . در تکاپوی سهمگین امواج پرخروش٬ هر

دم صدایی و هر لحظه ندایی میرسد ٬ که ای عاشق دل گشته خموش ٬ خمّار تویی یا که من باده

فروش ! لحظه دیدار به تامل نزدیک است و به تقّرب دور . دیده پر از شوق نیاز است و٬ دل آرام و

صبور . زبان در کام و تیغ در نیام ٬ آب در پیچ و خم حادثه گرداب شده است ٬ عاشقان جلوه تصویر

حقیقت شده اند مهتران از غم فردای قیامت رستند وادی حیرت و تنهایی  این روح غریب

(نویسنده ؛خودم)

 


امتداد شب
ساعت ۱:۱۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٢/۱٩   کلمات کلیدی: عمومی ،دل نوشته ها ،شعر و قطعه ادبی

دو باره ایستاده ام در امتداد شب

 

دوباره بر سر هزار راه پیشرو

    شکست های با دلیل

    نشیب های بی فراز و چاه های مثل راه

همه نهیب می زنند٬ 

  کجا مرو بایست؟!

   به هر راهی که پا نهی به انتظار تو نشسته ایم

 چه حس سرد و ساکت و غریب و مبهمی 

   رسوخ کرده در تنم

ولی هنوز هم مرا رها نکرده ایی٬

   به شوق هر چه سالک هست    

     به یاد هر که رهرو است

دوباره انتخاب میکنم

  رهی که صد هزار بار رفته ام                         

  شکسته ام ٬ بریده ام ٬به انتها رسیده ام             

     و خویش را دوباره دیده ام ٬   

چونان هزار بار پیش از این

                      دوباره ایستاده ام در امتدادشب

 

 

  (نویسنده ؛خودم)


شب بود
ساعت ۱:٠٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٢/۱٩   کلمات کلیدی: عمومی ،دل نوشته ها ،شعر و قطعه ادبی

شب بود و کوله باری از فکر و تنهایی برای خوابیدن مهیا کردم!

 چشمانم از پنجره درختان داخل حیاط را دید میزد و بادی را که با آنها سر جنگ داشت ! پرده

خیالم را شکستند و وارد اتاقم شدند! سلامی نشنیدم! فقط میدیدم بی رحمانه کتابهایم و

کاغذهایی که در روی کمود خوابیده بودند آنها را از خواب بیدار میکرد و آنها را از روی کمود به پایین

پرت میکرد! شق شق کاغذها مرا هم آشفته میکرد به هر هال از جایم بر خواستم تا به کاره بی

رحمانه باد پاسخی داده باشم! رفتم تا پنجره را ببندم ولی چیز دیگر میدیدم سفر باد را تا مرز حیاط

خانه امان! میدیدم که برایم پیامی دگر داشت پیامی از کوههای بزرگ و پیامی از کویر و جنگل !

ولی حیف که پنجره را بستم و پیام برایم بعدها جای سوال شد اینک منتظرم تا در سفری دوباره

ببینمش!!

(نویسنده ؛خودم)


عشق چیست ؟
ساعت ۱٢:٤٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٢/۱٩   کلمات کلیدی: عمومی ،دل نوشته ها ،مقالات ،شعر و قطعه ادبی

عشق آن حس ماورایی برای این انسان خاکی است تا از زشتی نیست به آغوش زیبایی حقیقت  دیگر خواهی دست یابد . عشق عطر دل انگیز ماندگار بهشتی است که بر زمینیان هدیه شده تا برای یک زندگی جاودانه ، عاشقانه یکدیگر را دوست بدارند .
چگونه می توان برای عشق رنگی قائل شد ؟! چگونه می وتوان عشق را وصف کرد ؟! وقتی انسان به اوج بیرنگی و شفافیت رسید به تماشای عشق خواهد نشست . وقتی انسان به معنای واقعی عاشق شد می تواند عشق را وصف کند اما نه به بیان و در قالب کلمات . عشق شیوا ترین پیام خداوند است برای بندگان خود تا ما بدانیم که او عاشق تمام خلایق خویش است . عشق مثل رعد و برق ابر هاست که وقتی به هم می رسند نوری قوی از آن متساطع و غرشی مهیب از آن صادر می شود اما باید چون ابر های بهاری تو را دیدن بگید تا موجب برکت در حجت باشد وگرنه عقیم و فانی خواهد بود .
بر این باورم هرکسی عاشق خدا نیست هرگز نمی تواند عاشق کسی شود عشق به طعم خیر خواهی مطلق است عشق به نرمی لطافت و در کمال صداقت و ملاحت است. پس باید عاشق بود . عاشق در کمال زیبایی و مهربانی همه چیز و کس را دوست می دارد. و اگر این گونه نبود باید بداند که این حسی که بر او غالب شده نه عشق بلکه هوسی است که زمان زشتی آن را عیان خواهد نمود .  

 

عشق چگونه و چه ویژگیهایی دارد .؟

عشق یک حس روحی است که در ابعاد مختلف جسمی و نظری نیز تاثیر

گذارده و تمام زمین و گرایشات محض را تحت تاثیر قرار می دهد . عشق

معمولاً با حالتی از اضطراب و هیجانی شیرین همراه است که فعالیت

های هورمون های درونی و غدد مغزی را تحت تاثیر قرار می دهد .

 

عشق به خدای مهربان چیست ؟

خداوند سر منشا عشق است و عشق ورزیدن به او ادای حق امانت به

صاحب آن است عشق شیرین ترین و عمیق ترین احساس انسان است

که باید به والاترین و مقدس ترین موجودیت هستی یعنی خداوند هدیه

شود. عشق بیکرانه است و این نشانه ای است بر اینکه عشق در

شایسته ترین شکل از آن خدا و برای خداست . وقتی هر انسانی عاشق

خداوند می شود تمامی ابعاد انسانی و الهی می تواند در او جلوه گردد و

متبلور شود.

از ایزد عشق به خدای مهربان که هدف نهایی و غایی تمام ادیان الهی 

یش بوده نقطه و قله تعالی انسان در این دنیا برای جستن  به سوی

نهایت سعادتمندیدر عرصه جاودانگی است .

 

عشق احساسی چیست؟

عشق بیشترین نیروی خود را به قلب و احساسات انسان متمرکز می

کند .عشق احساسی به عشقی می گویند که بر طبق یک خلا روحی و

عاطفی و یا تجسس برای یافتن یک هامن امن و عمیق عاطفی در دیگری

بروز می کند عشق احساسی چون بر اساس چوشش های شدید

احساسی و لحظه ای صورت می گیرد معمولاً دچار اشتباه و لغزش

نیست می شود.

عشق احساسی باید بر اساس یک عقل سلیم و با تدبیر قرار گیرد تا مانع

از تباهی و گمراهی مشخص شود.

 

عشق چه رنگی دارد.؟

هیچ چیزی را نمی توان به عشق تشبیه کرد عشق برای هر کس با رنگی

معنا پیدا می کند ولی واقعیت این است که زیباترین رنگ عشق بی رنگی

و صداقت است عشق تنها با این رنگ هستی و زندگی می یابد و هستی

و زندگی می بخشد عشق انسان را بی قرار می کند تا از تمامی رنگها و

وابستگی ها به سوی خود که نهایت رهایی است سوق دهد هر عشقی

که انسان را به سوی وابستگی و دلبستگی ها سوق دهد دارای رنگی

است سرانجام رنگ خواهد باخت و ماهیت پوچ خود را بر ملا خواهد دید اما

عشقی که چون آب ، زلال و بی رنگ است زندگی می بخشد تا شخص را

به سوی زیباترین و اصیل ترین شکل انسانی رهنمون باشد.

 

عشق را چگونه می توان پایدار کرد؟

عشق واقعی پایدار است . ناپایداری عشق به خاطر هوس های ناپایداری

است که در وجود انسان ها رخنه می کند اگر عشق بر اساس دوست

داشتنی که ریشه در معیارهای انسانی و وجدانی دارد بنا گردد هرگز

لرزان و ویران نخواهد شدو عشق به خاطر زندگی طلوع کند دیگر غروبی

نخواهد شناخت وقتی عشق به خاطر خود او باشد حرمتش هرگز نخواهد

شکست.


 

عشق را چگونه می توان از رنگ باختن و نا پاکی دور ساخت و آن را

همچنان در هاله ای از ازیبایی و کرمت جاودانه ساخت؟

اگر طلای خالص را بشکافیم ، ذوب کنیم ، بشکنیم و یا ... تمام عمر و

ظاهر و ارزش همگی از جنس طلاست . و اگر عشق هم خالص باشد

تمام ظاهر و باطنش یکی خواهد بود و آنگاه رنگی نخواهد بود که ببازد .

رنگ خلوص تنها حالتی است که عشق را از نابودی بازخواهد داشت .

خلوص همان راه رسیدن به نهایت طهارت و پاکی و عشق است . عشق

هیچ نسخییت و شباهتی به گناه و زشتی ندارد . هر به ظاهر عشقی که

آلوده گناه و ناپاکی می شود عشق نیست و بدین گونه عشق در هاله ای

از زیبایی و کرامت جاودانه عطری ابدی خواهد یافت .

(نویسنده؛ خودم)


خیال سبز
ساعت ۱٢:٤٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٢/۱٩   کلمات کلیدی: عمومی ،دل نوشته ها ،شعر و قطعه ادبی

آزاد و سبکبال در آسمان خیالم پرواز می کنم،تا نقش زیبایت را به خاطر بسپارم.
وقتی پرواز می کنم ...
رها می شوم،از بند بی قیدی ...
رها می شوم، از بند دنیا و زرق و برق آن ...
رها می شوم،از افکار شوم و بی منتها ...
رها می شوم، از بندهایی که به جسمم بسته می شوند

رها می شوم ، از بندهای نامرئی اش ...                                       
که مرا می شکنند ... که مرا از خود بی خود می کنند ...
پرواز من زمانیست که می نویسم ...
زمانی که قلم در انگشتانم جای می گیرد و من می نویسم ...
زمانی که قلم با حرکت لبانم در صفحه سفید تقویم م
 زمانی که قلم در انگشتانم جای می گیرد و من می نویسم ...
زمانی که قلم با حرکت لبانم در صفحه سفید تقویم می دود ...
زمانی که نگاهم به کلمه ها می نگرد و چشمانم تر می شود ...
زمانی که به تو می اندیشم و با تو سخن می گویم ...
آزاد و سبکبالم فارغ از هر بندی ...
پس بگذار بنویسم ، برای تو ...
بگذار رها باشم ، از بندهایی که مرا می ترسانند


عقل _عشق
ساعت ۱٢:۳۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٢/۱٩   کلمات کلیدی: عمومی ،دل نوشته ها ،دینی و مذهبی ،شعر و قطعه ادبی

روح شما اغلب میدان نبردی است که در آن عقل و منطق با شوق و عشق در جنگ و ستیزند .

(عشق خلقت خداست و دوست داشتن خلقت عقل ...)

کاش می توانستم در میدان روح شما میانجی باشم و این رغابت و نا هماهنگی را

میان قوای قدسی وجودتان به وحدت و آهنگ بدل کنم . اما چگونه در این کار تو

فیق خواهم یافت مگر آنکه شما خود در این میان صلح آخرین باشید و عاشق همه

ارکان هستی خویش .             

و در یابید که عقل سکان و عشق بادبان کشتی روح شماست .

 

اگر سکان یا بادبان کشتی شما بشکند یا دستخوش امواج و تلاطم دریا خواهید شد و

یا در وسط اوقیانوس بی حرکت بر جای خواهید ماند .

 

 اگر عقل به تنهایی در وجود شما فرمانروا شود شما را به زندان و زنچجیر خواهد

برد و اگر عشق در سایه عنایت عقل نباشد شعله ای است که خود را خاکستر

خواهد کرد پس بگذارید که روح شما را تا عرش تعالی ببخشد تا او نیز بتواند به

شادی آواز سر دهد . و بگذارید روح شما شعله عشق را با عقل هدایت کند تا

عشق با رستاخیزو روزنه اش هر با مداد همچون ققنوس آتش زار خاکستر وجود

خویش بال به آسمان کشد شایسته آن است منطق و شوق یا عقل و عشق همچون

دو مهمان عزیز در خانه شما با هم زندگی کنند . بی گمان شما مهمانی را گرامی تر

از مهمان دیگر نخواهید داشت زیرا هر کس به یکی از این دو عنایت بیشتر کند

مهر و ایمان هر دو را از دست خواهد داد . هنگامی که در میان تپه ها در سایه

سپیدار ها می نشینید و در فضای امن و آرامش مزارع و چمنزار های دور دست

سهیم می شوید بگذارید قلب شما در سکوت بگوید که « خداوند بر سریر عقل

نشسته است » - و هنگامی که طوفان از راه می رسد و باد های سرد جنگل را می

لرزاند را می لرزاند و رعد و برق از شکوه و عظمت آسمان حکایت می کند بگذارید

قلب شما با هیب و هراس بگوید ، « خداوند در طوفان عشق حرکت می کند » و

چون شما نیز نسیمی از سپهر خداوندی و برگی از جنگل الهی هستید بید که در

عقل ساکن باشید و در عشق حرکت کنید .  

          

  «   عاقلان نقطه پرگار وجودند ولی عشق داند که در این دایره سرگردانند . »

(از جبران خلیل جبران)


عشق
ساعت ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٢/۱٩   کلمات کلیدی: عمومی ،دل نوشته ها ،شعر و قطعه ادبی

هر زمان که عشق به شما اشارتی کرد در پی او بشتابید،هر چند راه او سخت و ناهموار باشد

و هر زمان بال های عشق شما را در بر گرفت خود را به او سپارید،هر چند که تیغ

های پنهان در بال و پرش ممکن است شما را مجروح کند و هر زمان عشق با شما

سخن گوید او را باور کنید ،هر چند دعوت او رویاهای شما را چون باد مغرب در

هم کوبد و باغ شما را خزان کند زیرا عشق چنان که شما را تاج بر سر می نهد به

صلیب  نیز می کشد و چنان که شما را می رویاند شاخ و برگ شما را هرس می

کند و چنان که تا بلندای درخت وجودتان بالا می رود و ظریفترین شاخه های شما

را که در افتاب می رقصند نوازش می کند ،همچنین تا عمیق ترین ریشه های شما

پائین میرود و انها را که به زمین چسبیده اند تکان می دهد عشق شما را مثل خوشه

های گندم ذسته می کند انگاه شما را به خرمن کوب از پرده خوشه به بیرون می

اورد و سپس به غربال باد دانه را از کاه میرهاند و به گردش اسیاب می سپارد تا

ارد سپید از ان بیرون اید سپس شما را خمیر میکند تا نرم و انعطاف پذیر شوید ،

وبعد از ان شما را به اتش مقدس می نهد تا برای ضیافت مقدس خداوند نان مقدس

شوید،عشق با شما چنین رفتاری می کند تا به اسرار قلب خود معرفت یابید و بدین

معرفت با قلب زندگی معرفت کنید و جزئی از ان شوید .و اما اگر از ترس و بلا

ازمون ،تنها طالب ارامش و لذت های عشق باشید ،خوش تر انکه عریانی خود

بپوشانید و از دم تیغ خرمن کوب عشق بگریزید ،به دنیائی که از گردش فصلها در

ان نشانی نیست جایی که شما می خندید از تمامی خنده خود را بر لب نمی اورید و

می گریید اما تمامی اشکهای خود را فرو  نمی ریزید ،عشق هدیه ای نمی دهد مگر

از گوهر ذات خویش هدیه ای نمی پذیرد مگر از گوهر ذات خویش.عشق نه مالک

هست نه محلوک، زیرا عشق برای عشق کافی هست وقتی که عاشق می شوید

مگویید (خداوند در قلب من هست )بلکه بگویید (من در قلب خدا جای دارم)و گمان

مکنید که زمان عشق بر دست شماست بلکه این عشق هست که شما را شایسته ببیند

حرکت شما را هدایت می کند عشق را هیچ ارزویی نیست مگر ان که به ذات

خویش در رسد

(از جبران خلیل جبران)


مرگ
ساعت ۱٢:۱٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٢/۱٩   کلمات کلیدی: عمومی ،دینی و مذهبی ،دل نوشته ها ،شعر و قطعه ادبی

شما می خواهید از راز مرگ اگاه شوید؟

اما چگونه این راز را در خواهید یافت مگرکه ان را در قلب زندگی بجویید؟

ان خفاش که چشمهای شب پرستش در پیش نورنابینا است نمی تواند راز نور را کشف کند.

اگر براستی می خواهیدروح مرگ را مشاهده کنید پنجره قلبتان را بسوی جوهر زندگی بگشائید.

زیرا مرگ و زندگی یکی هستند چنانکه رودخانه و دریا از یک گوهرند.

اگاهی خاموش شما ماورای زندگی در عمق امیدها و ارزوهایتان خفته است-وقلب شما همانند دانه هایی

که در زیر برف پنهانند و خواب بهار می بینند به این خوابها ایمان بیاورند زیرا دروازه ادبیات در ان پنهان است.

ترس شما از مرگ همانند لرزش چوپانی است در برابر پادشاه هنگامی که پادشاه می خواهد

دست خود را به نشان افتخار و شرافت برشانه چوپان نهد -ایا چوپان در ورای ان لرزش و اضطراب

و از شادی و نشاط لبریز نیست که بزودی بر شانه خویش خلغت شاهانه و نشان افتخار

خواهد داشت؟و ایا باز همین انتظار عزت و حرمت بر اضطراب او نخواهد افزود ؟

زیرا مردن چیست ؟جزء برهنه در باد ایستادن و در افتاب ذوب شدن؟

وقطع نفس چیست؟جزء ازاد کردن نفس از این جزر و مد بیقرار تا اوج گیرد و گسترده

شود و بی هیچ بند و زنجیر جویای خداوند گردد؟

تنها وقتی از چشمه سکوت بنوشید می توانید براستی اواز بخوانید و هنگامی که به قله کوه

می رسید صعود را اغاز می کنید.

و هنگامی که زمین دست و پای شما را مصادره می کند و وام خود را باز می ستاند به راستی

دست افشانی و پایکوبی خواهید کرد.

 

(از جبران خلیل جبران)


وداع
ساعت ۱۱:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٢/۱۸   کلمات کلیدی: عمومی ،دل نوشته ها ،شعر و قطعه ادبی

باد به من فرمان می دهد که شما را ترک کنم اما شتاب من کمتر از باد است گر چه باید بی گمان رهسپار شوم

norooz

ما رهروان سرگردان پیوسته راه خلوتر را بر می گزینیم وهیچ روزی را از انجا که روز پیش ما را رها کرده است اغاز نمی کنیم و هیچگاه خورشید هنگام طلوع ما را در انجا که هنگام غروب دیده است نخواهد دید حتی وقتی زمین بخواب رود ما همچنان به سفر ادامه می دهیم .دانه های ان گیاه ثابت واستواریم که چون به کمال رسیدیم وپرورده شدیم ما را در دست باد می نهد و به هر سو پراکنده می کنند دوران زندگی ما با شما کوتاه بود و از این کوتاهتر کلماتی بود که بر زبان من جاری شد اما اگر طنین اوای من در گوش شما محو شود و مهر من از خاطر شما برود انگاه کن دوباره خواهم امد و با دمی گرمتر و لبانی تسلیم تر به فرمان روح برای شما سخن خواهم گفت اری من با مد دریا باز خواهم گشت هر چند مرگ مرا در خود پنهان کند وان سکوت عظیم تر مرا در پرده بپوشاند باز جویای شما و در سودای فهم شما خواهم بود و این بیهوده نخواهم خلوت اگر حقیقتی بر زبان من رفته ان حقیقت با اوایی روشن تر و کلماتی اشناتر با اندیشه های خود را بر شما فاش خواهم کرد من همراه باد می روم اما در خلا و نیتی مخواهم افتاد و امروز انچه شایسته نیاز شما و عشق من براورده نشده است بگذارید این وعده ای باشد تا فردای دیگر .نیازهای ادمی دگرگون می شوند اما عشق او همچنان باقی می ماند و شوق او به اینکه عشقش نیازهایش را براورده نیز همچنان بر دوام خواهد ماند از این رو بدانید که من از ان سکوت عظیم تر به سوی شما باز خواهم گشت .ان مه که شبانگاه بر دامن صحرا مینشیند و صبح اهسته دور می شود وهیچ چیز به جز شبنمی بر چهره چمنزارها باقی نمی گذارد بالا خواهد رفت وابر خواهد شدو باران خواهد بارید و من نییز بی شباهت بدان مه درخانه های شما وارد شده است و طپش قلب شما در دل من بوده است و گرمای نخلستان بر چهره ام خورده است ومن همه شما را شناخته ام و..........

(از جبران خلیل جبران)