به سردی لبخند غروب...

عشق ، يعني لذت بردن از خوشبختي ديگران

وداع
ساعت ۱۱:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٢/۱۸   کلمات کلیدی: عمومی ،دل نوشته ها ،شعر و قطعه ادبی

باد به من فرمان می دهد که شما را ترک کنم اما شتاب من کمتر از باد است گر چه باید بی گمان رهسپار شوم

norooz

ما رهروان سرگردان پیوسته راه خلوتر را بر می گزینیم وهیچ روزی را از انجا که روز پیش ما را رها کرده است اغاز نمی کنیم و هیچگاه خورشید هنگام طلوع ما را در انجا که هنگام غروب دیده است نخواهد دید حتی وقتی زمین بخواب رود ما همچنان به سفر ادامه می دهیم .دانه های ان گیاه ثابت واستواریم که چون به کمال رسیدیم وپرورده شدیم ما را در دست باد می نهد و به هر سو پراکنده می کنند دوران زندگی ما با شما کوتاه بود و از این کوتاهتر کلماتی بود که بر زبان من جاری شد اما اگر طنین اوای من در گوش شما محو شود و مهر من از خاطر شما برود انگاه کن دوباره خواهم امد و با دمی گرمتر و لبانی تسلیم تر به فرمان روح برای شما سخن خواهم گفت اری من با مد دریا باز خواهم گشت هر چند مرگ مرا در خود پنهان کند وان سکوت عظیم تر مرا در پرده بپوشاند باز جویای شما و در سودای فهم شما خواهم بود و این بیهوده نخواهم خلوت اگر حقیقتی بر زبان من رفته ان حقیقت با اوایی روشن تر و کلماتی اشناتر با اندیشه های خود را بر شما فاش خواهم کرد من همراه باد می روم اما در خلا و نیتی مخواهم افتاد و امروز انچه شایسته نیاز شما و عشق من براورده نشده است بگذارید این وعده ای باشد تا فردای دیگر .نیازهای ادمی دگرگون می شوند اما عشق او همچنان باقی می ماند و شوق او به اینکه عشقش نیازهایش را براورده نیز همچنان بر دوام خواهد ماند از این رو بدانید که من از ان سکوت عظیم تر به سوی شما باز خواهم گشت .ان مه که شبانگاه بر دامن صحرا مینشیند و صبح اهسته دور می شود وهیچ چیز به جز شبنمی بر چهره چمنزارها باقی نمی گذارد بالا خواهد رفت وابر خواهد شدو باران خواهد بارید و من نییز بی شباهت بدان مه درخانه های شما وارد شده است و طپش قلب شما در دل من بوده است و گرمای نخلستان بر چهره ام خورده است ومن همه شما را شناخته ام و..........

(از جبران خلیل جبران)