به سردی لبخند غروب...

عشق ، يعني لذت بردن از خوشبختي ديگران

مرگ
ساعت ۱٢:۱٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٢/۱٩   کلمات کلیدی: عمومی ،دینی و مذهبی ،دل نوشته ها ،شعر و قطعه ادبی

شما می خواهید از راز مرگ اگاه شوید؟

اما چگونه این راز را در خواهید یافت مگرکه ان را در قلب زندگی بجویید؟

ان خفاش که چشمهای شب پرستش در پیش نورنابینا است نمی تواند راز نور را کشف کند.

اگر براستی می خواهیدروح مرگ را مشاهده کنید پنجره قلبتان را بسوی جوهر زندگی بگشائید.

زیرا مرگ و زندگی یکی هستند چنانکه رودخانه و دریا از یک گوهرند.

اگاهی خاموش شما ماورای زندگی در عمق امیدها و ارزوهایتان خفته است-وقلب شما همانند دانه هایی

که در زیر برف پنهانند و خواب بهار می بینند به این خوابها ایمان بیاورند زیرا دروازه ادبیات در ان پنهان است.

ترس شما از مرگ همانند لرزش چوپانی است در برابر پادشاه هنگامی که پادشاه می خواهد

دست خود را به نشان افتخار و شرافت برشانه چوپان نهد -ایا چوپان در ورای ان لرزش و اضطراب

و از شادی و نشاط لبریز نیست که بزودی بر شانه خویش خلغت شاهانه و نشان افتخار

خواهد داشت؟و ایا باز همین انتظار عزت و حرمت بر اضطراب او نخواهد افزود ؟

زیرا مردن چیست ؟جزء برهنه در باد ایستادن و در افتاب ذوب شدن؟

وقطع نفس چیست؟جزء ازاد کردن نفس از این جزر و مد بیقرار تا اوج گیرد و گسترده

شود و بی هیچ بند و زنجیر جویای خداوند گردد؟

تنها وقتی از چشمه سکوت بنوشید می توانید براستی اواز بخوانید و هنگامی که به قله کوه

می رسید صعود را اغاز می کنید.

و هنگامی که زمین دست و پای شما را مصادره می کند و وام خود را باز می ستاند به راستی

دست افشانی و پایکوبی خواهید کرد.

 

(از جبران خلیل جبران)