به سردی لبخند غروب...

عشق ، يعني لذت بردن از خوشبختي ديگران

عقل _عشق
ساعت ۱٢:۳۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٢/۱٩   کلمات کلیدی: عمومی ،دل نوشته ها ،شعر و قطعه ادبی ،دینی و مذهبی

روح شما اغلب میدان نبردی است که در آن عقل و منطق با شوق و عشق در جنگ و ستیزند .

(عشق خلقت خداست و دوست داشتن خلقت عقل ...)

کاش می توانستم در میدان روح شما میانجی باشم و این رغابت و نا هماهنگی را

میان قوای قدسی وجودتان به وحدت و آهنگ بدل کنم . اما چگونه در این کار تو

فیق خواهم یافت مگر آنکه شما خود در این میان صلح آخرین باشید و عاشق همه

ارکان هستی خویش .             

و در یابید که عقل سکان و عشق بادبان کشتی روح شماست .

 

اگر سکان یا بادبان کشتی شما بشکند یا دستخوش امواج و تلاطم دریا خواهید شد و

یا در وسط اوقیانوس بی حرکت بر جای خواهید ماند .

 

 اگر عقل به تنهایی در وجود شما فرمانروا شود شما را به زندان و زنچجیر خواهد

برد و اگر عشق در سایه عنایت عقل نباشد شعله ای است که خود را خاکستر

خواهد کرد پس بگذارید که روح شما را تا عرش تعالی ببخشد تا او نیز بتواند به

شادی آواز سر دهد . و بگذارید روح شما شعله عشق را با عقل هدایت کند تا

عشق با رستاخیزو روزنه اش هر با مداد همچون ققنوس آتش زار خاکستر وجود

خویش بال به آسمان کشد شایسته آن است منطق و شوق یا عقل و عشق همچون

دو مهمان عزیز در خانه شما با هم زندگی کنند . بی گمان شما مهمانی را گرامی تر

از مهمان دیگر نخواهید داشت زیرا هر کس به یکی از این دو عنایت بیشتر کند

مهر و ایمان هر دو را از دست خواهد داد . هنگامی که در میان تپه ها در سایه

سپیدار ها می نشینید و در فضای امن و آرامش مزارع و چمنزار های دور دست

سهیم می شوید بگذارید قلب شما در سکوت بگوید که « خداوند بر سریر عقل

نشسته است » - و هنگامی که طوفان از راه می رسد و باد های سرد جنگل را می

لرزاند را می لرزاند و رعد و برق از شکوه و عظمت آسمان حکایت می کند بگذارید

قلب شما با هیب و هراس بگوید ، « خداوند در طوفان عشق حرکت می کند » و

چون شما نیز نسیمی از سپهر خداوندی و برگی از جنگل الهی هستید بید که در

عقل ساکن باشید و در عشق حرکت کنید .  

          

  «   عاقلان نقطه پرگار وجودند ولی عشق داند که در این دایره سرگردانند . »

(از جبران خلیل جبران)