به سردی لبخند غروب...

عشق ، يعني لذت بردن از خوشبختي ديگران

شب بود
ساعت ۱:٠٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٢/۱٩   کلمات کلیدی: عمومی ،دل نوشته ها ،شعر و قطعه ادبی

شب بود و کوله باری از فکر و تنهایی برای خوابیدن مهیا کردم!

 چشمانم از پنجره درختان داخل حیاط را دید میزد و بادی را که با آنها سر جنگ داشت ! پرده

خیالم را شکستند و وارد اتاقم شدند! سلامی نشنیدم! فقط میدیدم بی رحمانه کتابهایم و

کاغذهایی که در روی کمود خوابیده بودند آنها را از خواب بیدار میکرد و آنها را از روی کمود به پایین

پرت میکرد! شق شق کاغذها مرا هم آشفته میکرد به هر هال از جایم بر خواستم تا به کاره بی

رحمانه باد پاسخی داده باشم! رفتم تا پنجره را ببندم ولی چیز دیگر میدیدم سفر باد را تا مرز حیاط

خانه امان! میدیدم که برایم پیامی دگر داشت پیامی از کوههای بزرگ و پیامی از کویر و جنگل !

ولی حیف که پنجره را بستم و پیام برایم بعدها جای سوال شد اینک منتظرم تا در سفری دوباره

ببینمش!!

(نویسنده ؛خودم)