به سردی لبخند غروب...

عشق ، يعني لذت بردن از خوشبختي ديگران

روح غریب
ساعت ۱:۱٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٢/۱٩   کلمات کلیدی: عمومی ،دل نوشته ها ،شعر و قطعه ادبی

در دریای بی انتهای وجودتنها شناگرانی به ساحل موفقیت می رسند

 که بازوانی موج شکن و دیدگانی پر فروغ داشته باشند . در تکاپوی سهمگین امواج پرخروش٬ هر

دم صدایی و هر لحظه ندایی میرسد ٬ که ای عاشق دل گشته خموش ٬ خمّار تویی یا که من باده

فروش ! لحظه دیدار به تامل نزدیک است و به تقّرب دور . دیده پر از شوق نیاز است و٬ دل آرام و

صبور . زبان در کام و تیغ در نیام ٬ آب در پیچ و خم حادثه گرداب شده است ٬ عاشقان جلوه تصویر

حقیقت شده اند مهتران از غم فردای قیامت رستند وادی حیرت و تنهایی  این روح غریب

(نویسنده ؛خودم)