به سردی لبخند غروب...

عشق ، يعني لذت بردن از خوشبختي ديگران

بی انتها
ساعت ۱:۳٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٢/۱٩   کلمات کلیدی: عمومی ،دل نوشته ها ،شعر و قطعه ادبی

ایستاده ام در امتداد شب و روز   

چه کنم که نمانده راهی

دوباره انتخاب میکنم

سر میزنم به تکّه ای کاغذ٬

کاغذی از جنس پر قو

!تصویری مجّسم میسازم

    از جادّه ای که آرام! آرام! باید رفت

 )نویسنده؛ خودم) به بی انتها! و جایی که هستند و گوش میدهند آوای پرندگان را