به سردی لبخند غروب...

عشق ، يعني لذت بردن از خوشبختي ديگران

صنوبر
ساعت ۱:٤٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٢/۱٩   کلمات کلیدی: عمومی ،دل نوشته ها ،شعر و قطعه ادبی

(دوستان عزیز این داستان در گروه سنی کودکان میباشد و آماده چاپ است خوشحال میشم از پیشنهادات ارزنده شما استفاده کنم)

 

در یکی از سرزمین های پاک خداوند جنگل سرسبزی بود که در داخل این جنگل با صفا ٬ کلبه چوبی کوچکی وجود داشت در آن کلبه دختر بچه ای زیبا بود که با پدر بزرگش زندگی می کرد اسم آن دختر بچه مهربان آفتاب بود .

آفتاب همیشه صبح زود از خواب بیدار می شد و به پدر بزرگ مهربان خود کمک می کرد آفتاب گلهای مریم قشنگی داشت که آنها را روی طاقچه گذاشته بود .  هر روز سطل چوبی کوچکش را بر میداشت و به طرف رودخانه میرفت و برای گلهایش آب میاورد . پدربزرگ از گوشفندان خود شیر میدوشید و برای صبحانه به کلبه می آورد و با آفتاب نوه عزیزش صبحانه می خوردند پدر و مادر آفتاب برای کار به شهر رفته بودند و روزهای تعطیل برای دیدن آفتاب به جنگل می آمدند در جلوی کلبه درخت صنوبر کوچکی بود که آفتاب هر روز با دستمال سفیدی که مادرش به او هدیه کرده بود برگهای درخت صنوبر را پاک میکرد آفتاب چون دوستی برای خود نداشت در کنار درخت صنوبر می نشست و با دستان کوچکش درخت صنوبر را در آغوش میگرفت و برای او قصه هایی که از پدر بزرگ شنیده بود تعریف میکرد صنوبر با آفتاب دوست شده بود و وقتی که آفتاب برای بازی به کنارش می آمد برگهای خود را به رنگهای مختلف در می آورد و شاخه های کوچکش را به حرکت در می آورد و آفتاب خیلی خوشحال می شد روزها به خوبی سپری می شد تا اینکه زمستان از راه آمد و برف همه جا را سفید پوش کرد . پدربزرگ در داخل کلبه روی صندلی چوبی خود نشسته بود و کتاب می خواند آفتاب در پشت پنجره کلبه نشسته بود و به بیرون از کلبه تماشا میکرد دلش خیلی برای صنوبر تنگ شده بود آفتاب گلهای مریم را نوازش میکرد تا اینکه دوباره بهار از راه بیاید تا بتواند دوباره با صنوبر هم بازی شود کم کم زمستان جای خود را به بهار میداد و برفها آب می شدند و پرندگان آواز شادی سر می دادند آفتاب خیلی خوشحال شده بود از اینکه دوباره بهار آمده بود درختان کم کم شکوفه باز میکردند آفتاب به کنار صنوبر میرفت و به او می گفت :عجله کن! شکوفه هایت را به من نشان بده آفتاب به پیش پدر بزرگ میرفت و می گفت: پدربزرگ چرا صنوبر من شکوفه نمی زند پدربزرگ که می دانست درخت صنوبر خشک شده است به آفتاب می گفت دخترم عجله نکن درخت صنوبر تو هم شکوفه میزند آفتاب هر روز به صنوبر آب میداد تا زودتر شکوفه بزند چند روزی گذشت ولی صنوبر شکوفه نزد آفتاب خیلی غمگین شده بود هر روز با انگشتان نازکش صنوبر را نوازش میکرد و به او می گفت: چرا تو هم مثل بقیه درختان سرسبز نمی شوی ! چرا دیگر با من بازی نمی کنی آفتاب گریه کرد و اشکهای پاک او به زیر درخت صنوبر می ریخت کم کم هوا تاریک شد و آفتاب به داخل کلبه رفت نیمه های شب بود و پدربزرگ خوابیده بودولی آفتاب از پشت پنجره صنوبر را نگاه میکرد آفتاب دستهای کوچک خود را به آسمان بلند کرد و گفت: خدایا درخت مرا سرسبز کن تا من بتوانم با او بازی کنم آفتاب پس از دعا کردن خوابش برد و وقتی که صبح از خواب بیدار شد از پنجره دید که صنوبر شکوفه زده است خیلی خوشحال شد و با عجله به طرف صنوبر دوید و صنوبر را در آغوش گرفت و با او بازی کرد خدای مهربان دعای آفتاب را قبول کرده بود پدربزرگ که میدید درخت صنوبر دوباره سرسبز شده است خیلی خوشحال شد و خدا را شکرکرد   

(نویسنده؛خودم)