به سردی لبخند غروب...

عشق ، يعني لذت بردن از خوشبختي ديگران

رویاهایم . . .
ساعت ۱:٤٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٢/۱٩   کلمات کلیدی: شعر و قطعه ادبی ،دل نوشته ها ،عمومی

 شبی مهتابی بود آسمان مهتاب را در دلش جای داده بود

 و حسادت ستارگان را بر انگیخته بود و برای کسی نامانوس و نا آشنا نبود صدای پای حادثه را می شنیدم که از میان علفزارهای انبوه به سویم میامدو دستان جستجوگرش را برای یافتن سایه ام به هر سو میمالید چرا که پنجره ها باز و پرده ها سرگردان بودو قافله ادراکم نیز در میان مرز کابوس وحقیقت سرگردان بود فقط اسب سفیدم مانده بود که در چند قدمی رویاهایم در چمنزار نمناکی به آهستگی می چرید به هر حال باد را دیدم که در گوشه ای بنشسته بود و در زیر درخت صنوبر پیانو می نواخت انگشتان نازک و ظریفش را که هنرمندانه و اعجاب انگیز از روی فرمهای پیانو به چپ و راست حرکت می کردند تقریبا دیوانه ام می کرد و گهگاهی در وصلت لبهایش زمزمه ای می سرود که در ذهنم باران طوفانی به پا می کرد آری؛طبیعت آرام و متقاعد بود گویی همه چیز به خواسته هایشان رسیده بودند جز یک نفر که چشم به آن انتهای جنگلهای فرو رفته در تاریکی شب دوخته بود و انتظار چیزی را می کشید گویا در آن دور تولد دوباره ای می خواست آفریده شود او کسی نبود جز شقایق.       

(نویسنده؛ خودم)