به سردی لبخند غروب...

عشق ، يعني لذت بردن از خوشبختي ديگران

اتمام حجت امام علی علیه السلام در جنگ جمل
ساعت ٢:٢٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٥/٤   کلمات کلیدی: عمومی ،دینی و مذهبی ،قران ،حضرت علی (ع)

روز پنجشنبه دهم جمادی الاول سال 36 هجری، امام علی علیه السلام در برابر سپاهیان خود ایستاد و فرمود:« شتاب نکنید تا برای آخرین بار حجّت را بر این گروه تمام کنیم
آن‌گاه قرآنی را به دست ابن عباس داد و فرمود:« به سوی سران ناکثین برو و آنان را به این قرآن دعوت کن و به طلحه و زبیر بگو مگر با علی بیعت نکردید، پس چرا آن را شکستید؛ و بگو کتاب خدا میان ما و شما داور باشد


ابن عباس نخست به سراغ زبیر رفت و سخن امام علیه السلام را به او گفت. وی در پاسخ پیام امام گفت:« بیعت من اختیاری نبود. نیازی هم به داوری حکم قرآن ندارم

ابن عباس به سوی طلحه رفت و پیام امام علی را به او داد. او گفت:« من می‌خواهم انتقام خون عثمان را بگیرم

ابن عباس گفت:« برای گرفتن انتقام خون او، فرزندش، ابان، از همه شایسته‌تر است

طلحه گفت:« او عرضه‌اش را ندارد. ما تواناتر هستیم


ابن عباس سرانجام به سوی عایشه رفت و دید در میان کجاوه‌ای بر پشت شتری نشسته. زمام شتر را قاضی بصره، کعب بن سور، در دست داشت و افرادی از قبیله ازد و ضبه او را احاطه کرده بودند. وقتی چشم عایشه به ابن عباس افتاد گفت:« آمده‌ای که چه؟ برو به علی بگو میان ما و تو جز شمشیر چیز دیگری نیست


ابن عباس نزد امام علیه السلام آمد و جریان را بازگو کرد. امام که می‌خواست بار دیگر اتمام حجت کند تا با عذر روشن دست به شمشیر ببرد، فرمود:« از شما چه کسی می‌خواهد این قرآن را به سوی این گروه ببرد و آنان را به آن فرا بخواند و اگر دست او را قطع کردند، آن را به دست دیگرش بگیرد، و اگر هر دو را قطع کردند، آن را به دندان بگیرد؟
»
جوانی گفت:« من، یا امیرالمؤمنین


امام علیه السلام بار دیگر سؤالش را تکرار کرد و جز همان جوان، کسی پاسخ نگفت. امام علیه السلام قرآن را به دست جوان داد و فرمود:« قرآن را به این گروه عرضه کن و بگو این کتاب از اول تا آخر، میان ما و شما حاکم و داور باشد


جوان به فرمان امام علیه السلام به سوی سپاه دشمن رفت. آنها هر دو دستش را قطع کردند و او قرآن را به دندان گرفت تا سرانجام جان سپرد. این اتفاق، دشمنی ناکثان را ثابت کرد و شروع جنگ را حتمی کرد، اما امام علیه السلام باز هم بزرگواری نشان داد و پیش از حمله به سپاهش فرمود:« من می‌دانم که طلحه و زبیر تا خون نریزند، دست بر نمی‌دارند، ولی تا آنها جنگ را شروع نکرده‌اند، شما دست به شمشیر نبرید. اگر کسی از آنان فرار کرد او را تعقیب نکنید، زخمی‌‌ها را نکشید و لباس از تن‌شان در نیاورید منابع: ·         فروغ ولایت، ص 442 - 441