به سردی لبخند غروب...

عشق ، يعني لذت بردن از خوشبختي ديگران

پایان سالهای انتظار
ساعت ٢:٥٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱/۱٠   کلمات کلیدی: حضرت مهدی عج ،دینی و مذهبی ،شعر و قطعه ادبی ،دل نوشته ها

این قطعه ادبی در وصف امام زمان عج می باشد که نوشته اینجانب می باشد

 

 

 

 

 

دیشب خواب او را میدیدم ......!

 

انقدر بی صدا آمد که از حضورش جا خوردم .آرام نشست وبه سادگی خیال می کردم !

 

زمان ایستاده بود گویی من نیز ایستاده بودم !.شب بود آسمان مهتاب را در دلش جای داده بود

 

و حسادت ستارگان را برانگیخته بود آن شب صدای چیزی را می شنیدم از سوی چمنزار های آسمان  که گویی نزیکتر می شد

 

فاصله کم و کمتر می شد همه چیز به انتظار بودند گلهای گلدانم و شکو فه های حیاط خانه امان رنگی دگر بود

 

 سیاهی شب می رفت و سپیدی ماه روشنتر می گشت  نگاهم با نگاه همگان رفت به سوی ماه شب مات و

 

 

مبهوت بودم و بر گردی چراغ آسمان می نگریستم و تلالو زیبای ماه شب طلایی بر آستین ریخته بود چشمانم

 

به اهستگی گام می نهاد بر کرسی ماه آنگاه ردپایی را میدیدم که امده و گلها دانه دانه زیر پاهایش سبز شده

 

بودند ستاره های آسمان چراغ دستی بودند که در کنار گلها آویزان شده بودند مراسمی در آسمان میخواست

 

شکل بگیرد آب دریا در کاسه ماه ریخته نمی شد امشب و ماه کمرش را خم کرده بود تا صندلی شود بر این

 

میهمان که آمده بود کوهها دست به سینه و سر به زمین انداخته برای این میهمان آسمانی ادای احترام کرده بودند درختان جاروی زمین شده بودند تا تمیز کنند زمین را از ناپاکی و ستاره ها در نور و سرور شب ظهور میرقصیدند و دستان عاشقان سر به آسمان بلند گشته بود و هم صدا زمزمه میکردند خوش آمدی مهدی جان

 

  اینک میدیدم که ستاره ها از بالای آخرین آسمان فرش چینی شدند تا ماه و نوری زیبا و سپید

 

از ان بالاها دیده میشد که می امد به میهمانی ما زمینی هاو هیا هوی الله اکبر و مهدی (عج) پیچیده بود تو

 

اسمانها و نگاهش کردم.. چشمانش مرا به خود می خواند... در پی نگاهش دویدم.. بی صدا و حتی بدون

 

حرکت...تنها دویدم...

 

 

برای اینکه  صدایش خیلی آشنا بود  و سر انجام نگاهم نگاهش را یافت...قطره ای شدم...معلق در دریایی

 

بی کران و برفت وجودم

 

آری ، طبیعت آرام و متقاعد بود گویی همه چیز به انتظار ایستاده بودند و انتظار تولدی دوباره را با امدن

 

مهدی(عج) می کشیدند و این شقایق ها بودند که دوباره در تولد دوباره زندگی می کردند من نیز سرانجام

 

خود را یافته بودم در امتداد این شب و  پایان سالهای انتظار